چه خوش خیال بودم ...
که همیشه
فکر می کردم
در قلب تو
محکومم
... .....به حبس ابد!!
... به یکباره جا خوردم ......
وقتی
زندان بان
برسرم فریاد زد
هی...
تو ...
آزادی!
و صدای گامهای
غریبه ای که به سلول من می آمد . . .

رهگذر شبهای دلتنگی...
ما را در سایت رهگذر شبهای دلتنگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: khat_khati
بازدید: 339