دوست دارم تنها باشم , با خیالی ؛ خالی از با تو بودن ها , دوست دارم به یاد آن روزهای گذشته, در خلوتی کنج آرام این اتاق خالی , به یاد آن روزگاران , خاطراتم را یاد کنم __
کیانا این سومین خواهشیه که دارم ازت میکنم ..... ببین از همه دنیا میگزرم فقط تو بیا ...فقط همین .... ازم بدت میاد باشه اشکال نداره ....فقط بیا یاهویی چایی بهم بگو هستی و بعدش برو همین ..تنها خواستم اینه .......فقط بیا
تروخدا این ی کارو بکن .....فقط همین .....
برچسب:
نویسنده: khat_khati
کیانا تروخدا اگه داری این مطلبو میخونی ...
بدون که خیلی دلتنگتم کلا دارم دیوونه میشم
اگه هستی و میخونی تروخدا بهم خبر بده
هر چی باشه میگزرم فقط ی خبر کوچیک
از این که هستی
تروخدا
جان حسین
برچسب:
نویسنده: khat_khati
اگر دریای دل آبیست تویی فانوس زیبایش
اگر آیئنه یک دنیاست تویی مفهوم و معنایش
تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن
تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن
اگر چه دوری از اینجا تو یعنی اوج زیبایی
کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی
اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم
میان عشق و زیبایی تورا من دوست می دارم...
بازگرد که چون یعقوب در انتظار یوسفم نشسته ام

برچسب:
نویسنده: khat_khati
تمام خستگی هایت را یکجا میخرم !
تو فقط قول بده ...
صدای خنده هایت را به کسی نفروشی ...!

برچسب:
نویسنده: khat_khati
مثل لیوانی شده ام که لبه اش پریده است ...
تشنه که شدی ...!
مراقب باش !
عجیب وحشی ام .!.!.!

برچسب:
نویسنده: khat_khati
بعد از مدتها دیدمش
دستامو گرفت و گفت:دستات چقدر تغییر کرده..!!
خودمو کنترل کردم و فقط لبخند زدم،تو دلم گریه کردم و گفتم:
بی معرفت،دستای من تغییر نکرده
دستات به دستای اون عادت کرده

برچسب:
نویسنده: khat_khati
آزارم میدهی ؛
به عمد ...یا غیرعمد خدا میداند...
اما من آنقدر خسته ام ,
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است ...
اشک میریزم...
سکوت میکنم و تو ...
همچنان ادامه میدهی...
نفرینت هم نمی کنم ...
خیالت راحــتـــــ . . .
شکســـــته ها نفرین هم بکــنند ،
گیرا نیســـت …!
نـــفرین ،
ته ِ دل می خـواهد
دلِ شکســـته هـم که دیگر
ســــر و ته ندارد....

برچسب:
نویسنده: khat_khati
یک لبخندم را بسته بندی کرده ام
برای روزی که اتفاقی تو را می بینم
انقدر تمیز میخندم که به خوشبختی ام
حسادت کنی...

برچسب:
نویسنده: khat_khati
خدایا امشب خیلی خسته ام
فردا صبح بیدارم نکن...

برچسب:
نویسنده: khat_khati
ﺣــــﻮﺍﺳﺖ ﺑـﮧ ﺩﻟﺘــ ﺑﺎﺷﺪ . . .ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫـ ــﺮﺟﺎﯾـﮯ ﻧﮕــﺬﺍﺭ!
ﺍﯾــﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻣﯿــﺪﺯﺩﻧﺪ . . .
ﺑــﻌﺪ ڪﮧ ﺑﮧ ﺩﺭﺩﺷـــﺎﻥ ﻧـﺨــﻮﺭﺩ
ﺟـﺎﯼ ﺻـــﻨﺪﻭﻕ ﭘـﺴﺘـــ
ﺁﻧــ ــﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﻄﻞ ﺁﺷـــﻐﺎﻝ ﻣﮯ ﺍَﻧﺪﺍﺯﻧﺪ !
ﻭ ﺗــﻮ ﺧﻮﺑــ ﻣـﯿﺪﺍﻧﮯ
ﺩﻟﮯ ﮐﻪ ﺍَﻟﻤﺜﻨﮯ ﺷﺪ! ﺩﯾــﮕﺮ ﺩِﻟــــ ﻧﻤـﯿﺸﻮﺩ....

برچسب:
نویسنده: khat_khati
چگونه بفرستم باورم را برای تو
تا باور کنی از یاد بردنت کار من نیست

برچسب:
نویسنده: khat_khati
دیگر تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد . . .
یک بار قسمت کردم چندین برابر شد !

اینجا نیستی ؟
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم و می دانم ،
نیایی ، در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم . . .
هر کس هم که می آید مسافر است میشکند . . .
هم نمازش را ، هم عهدش را هم دلم را . . .
و می رود . . .

برچسب:
نویسنده: khat_khati
چه زیباست بخاطر تو زیستن
و برای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

اين روزها که از همه سايه ها و آدمهاي رنگي دلم به درد آمده است تنها به پنجره اي
که عطر آرامش تو را مي پراکند چشم دوخته ام

همین که لابلای کلماتم
نَفَس میکشی
راه میروی
در آغوشم میگیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافی ست برای یک عمر آرامش ؛
باش . . .
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی

برچسب:
نویسنده: khat_khati
سکوت کن نازنین سکوت کن
فریادت را چنین جماعت منگ
جز به سکوت بر نخواهند تافت
آغوشت را فروگیر مهربان
بازوانت را فروگیر
نوازشی نکرده دستانت را قطع می کنند
تا نوازشی نکنی

برچسب:
نویسنده: khat_khati
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و
حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای
گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

برچسب:
نویسنده: khat_khati