سیگار میسوزد، کم میشود ، ولی تکرار میشود
من میسوزم…
کم میشوم…
ولی دیگر تکرار نمیشوم…

زندگی میگفت از هر چیز مقداری باقی می ماند . . .
دانه های قهوه در شیشه ، چند سیگار در پاکت و
کمی درد در آدمی . . .

یک فنجان قهوه پر
یک صندلی لهستانی نو که جیر جیر نمی کند
یک سیگار سالم روشن نشده
یه کافه روشن روشن
و ذهنی خالی از تو …

انگار آخرین سهم ما از هم همین سکوت اجباریست …
این سیگار که در دستانم هست دارد میسوزد و صدایش درنمیاید … مثل من …

سیگار که نمیکشم هوس و بوی سیگار در سرم غوغا میکند . . .
سیگار که میکشم بوی تو در سرم میپیچد . . .
آخر همه جا به تو می رسم !
با اینکه میدانم دیگر هیچ گاه به تو نمیرسم . . .

رهگذر شبهای دلتنگی...
ما را در سایت رهگذر شبهای دلتنگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: khat_khati
بازدید: 267